تبليغاتX
♥آغوش تو گناه نيست♥ ♥آغوش تو گناه نيست♥

♥آغوش تو گناه نيست♥

ای مرگ بیاکه زندگی مرا کشت

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم «بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بودکاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بودشايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه هميشه يک نفر ميره آدم و تنها ميذاره ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جونب مون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
 


دلم از نرگس بيمار تو بيمارتر است چاره كن درد كسى كز همه ناچارتر است من بدين طالع برگشته چه خواهم کردن كه ز مژگان سياه تو نگون سارتر است گر تواش وعده ديدار ندادى امشب پس چرا ديده من از همه بيدارتر است؟ هر گرفتار كه در بند تو می نالد زار مى برد حسرت صيدى كه گرفتارتر است عقل پرسيد كه دشوارتر از مردن چيست عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است

تاريخ پنجشنبه یکم دی 1390سـاعت 6:18 بعد از ظهر نويسنده رحمان| |

یادش بخیر مکتب یک بچه بود به نام افریقا یه روزی داخل صنف بودیم که هیئت رهبری از کابل آمدن با تفتیش داخل صنف شد قبل اراینکه داخل صنــف شود اســـتاد درس کسای که لایق بودند اونا را درآخر صــنف شاندن وکسایکه تمبل بود اونارا اول صــــنف شاندن وقتی تفتــــیش آمد وارد صنف شد این آفریقا رفته بود تشـــــناب من کوچک بودم و دراول صــنف هم  نـــشسته بودم تفتیش از دو سه نفر بعـضی سوال هارو کردند نوبت رسـید به من ازمن پرسیدن که آفریقا با امریکا چند کیلو متر مساهت دارند گفتم آفریقا به تشناب است استاد درس ما خیـــــلی خنده کردبعد از 5 دقیقه دست استاد رو گرفت ازصـنف کشــید گفتن شــمااســتاد ندارین بچه ها گفتن همونی که کشیدی استاد مابود تفتیش هم خجالت شد گفتن باری اخرم باشه  دیگه بیام هلمند

تاريخ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390سـاعت 2:32 بعد از ظهر نويسنده رحمان| |

يكى از استادان رشته ى فلسفه ، در يكى از دانشگا هها وارد كلاس درس مى شود و به دانشجويان مي گويد مي خواهد از آنها امتحان بگيرد ، بعدش صندلى اش را بلند مي كند و مي گذارد روى ميزش ، و مي رود پاى تخته سياه ، و روى تابلو ، چنين مى نويسد : ثابت كنيد كه اصلا اين " صندلى " وجود ندارد ! دانشجويان ، مات و منگ و مبهوت ، هر چه به مغز شان فشار مي آورند و هر چه فرضيه ها و فرمول هاى فلسفى و رياضى را زير و بالا مي كنند ، نمى توانند از اين امتحان سر بلند بيرون آيند . تنها يك دانشجو ، با دو كلمه ، پاسخ استاد را مي دهد . او روى ورقه اش مي نويسد : كدام صندلى ؟؟

تاريخ شنبه بیست و ششم آذر 1390سـاعت 10:17 بعد از ظهر نويسنده رحمان| |

اگر مدیر بودم یکی از شرایط ثبت نام را عشق می گذاشتم اگر دبیر ریاضی بودم عشق را با عشق جمع می کردم اگر معمار بودم قصری از عشق می ساختم اگر سارق بودم فقط عشق می دزدیدم اگر بیمار بودم تنها شربتی که می نوشیدم فقط شربت عشق بود اگر درجه دار بودم فقط به عشق سلام می دادم اگر پلیس بودم هرگز عشق را جریمه نمی کردم اگر خلبان بودم در اسمان عشق پرواز می کردم اگر دبیر ورزش بودم به بچه ها می گفتم با عشق نرمش کنید اگر خواننده بودم فقط از عشق می خواندم اگر ناخدا بودم همیشه در ساحل عشق لنگر می انداختم اگر نجار بودم عشق را قاب می گرفتم

تاريخ یکشنبه بیستم آذر 1390سـاعت 10:6 بعد از ظهر نويسنده رحمان| |

{تقدیم به آقامعلم}

توراآزاردادم من معـــــلم حلالم کن در این شب های خاموش - حـــلالم کن که بودم بی وفاو تورا کردم به آسانی فراموش

تویادت هســــــــت بامن خوب بودی شبیه خوبی پروانه باگل -   تو مـــثل حس بودن سبز وآزاد تومثل کوه بودی پرتحمل

به یــادت هست روزی پای تخته ادایت رادرآوردم به زشتی  -  وجای آن مـــیان دفتر من برایم آفرین ها می نوشــــــــتی

به یادت هـست هرروز تو زیبا به نام یک خدا آغاز میگشت -  به یادت هست بابا آب می داد ومردی توی باران باز می گشت

به یادت هست آن پیراهنی را که گربه دزدکی هی نخ کشش کرد - به یادت مانده درس اجتماعی جناب هاشمی آن مهربان مرد!

هنوز ای مهربان در یاد داری شبی که ماه پشت ابر می ماند  -به یادت هست چوپانی که یک روز دروغی دم به دم آواز می خواند

به یادت هست آن چنگال وقاشق به یادت هست اکرم یا امین را-  به یادت هست میز ونیمکت ها به یادت هست شوری آتشین را

بگو بامن به یادت مانده یا نه کلاغی که پنیری دید در راه - به یادت هست با آواز خود داد پنیرش را به آسانی به روباه

به یادت مانده کوکب خانم آیا زنی زیبا وخوب با سلیقه - غذا را خوشمزه می پخت وخوش طعم به آرامی میان یک دقیقه

به یادت مانده آیاپتروسی را که با انگشت غوغایی به پا کرد-   به یادت هست دهقان فداکار که خود راتوی یک آتش رهاکرد

به یادت هست روی نیمکت ها چه گستاخانه ما خط می کشیدیم - چه زیبا در حیاط آن زنگ تفریح رها از درد دنیا می دویدیم

تاريخ پنجشنبه هفدهم آذر 1390سـاعت 10:25 بعد از ظهر نويسنده رحمان| |

Design By ghazal